gototopgototop
Get Adobe Flash player

ورود



پیوندها

بازدید کنندگان

12امروزmod_vvisit_counter
7دیروزmod_vvisit_counter
63این هفتهmod_vvisit_counter
361این ماهmod_vvisit_counter
64609کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

آی پی شما:: 54.224.44.168
 , 
امروز: 06 ارديبهشت 1397


قطعه گمشده

 

 

آدم همیشه دنبال قطعه ای گم شده است،

هیچ آدمی را نمی توان یافت كه قطعه خود را جستجو نكند

فقط نوع قطعه هاست كه فرق می كند،

یكی به دنبال دوستی است

دیگری در پی عشق؛

یكی مراد می جوید و یكی مرید

یكی همراه می خواهد و دیگری شریك زندگی،

و یكی هم قطعه ای اسباب بازی،

به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست كم بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی كند

 

گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است

و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند

بلكه تغییر موضوع می دهند

حتی آن كه نمی خواهد آرزویی داشته باشد

آن كه آرزویش را از كف داده است

آنكه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است

تمامی تلاشش باز برای گریز از تنهایی است

 

عشق، رفاقت، شهرت طلبی ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است

و شاید قوی ترین جذابیت وصال در همین باشد

كه آدمی در هنگام وصال هرگز گمان نمی برد كه روزی تنها خواهد ماند

تو گاهی خیال می كنی گمشده خود را باز یافته ای

اما بسیار زود درمی یابی كه این بازیافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست

یا قدری كوچكتر

 

گاهی او را می یابی و مدت كوتاهی در خوشبختی رسیدن به او به سر می بری و

اما گاه او رشد می كند و از خلاء تو یا حتی خود تو بزرگتر می شود

و دیگر در درونت نمی گنجد

آنگاه او بدل به قطعه گم شده یك نفر دیگر می شود و

تو را برای جستن دایره خود ترك می كند

 

گاه نیز تو بزرگ می شوی و

او كوچك باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی كه (او) قطعه گم شده ی تو نبود

گاهی هم (او) را می یابی و این بار از ترس آنكه مبادا از دست تو لیز بخورد و برود

سفت نگهش می داری، دو دستی به او می چسبی و

ناگهان گمشده تو زیر بار این فشار خرد و له می شود

و سرانجام نیز از دست می دهی اش

احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن

تنها می مانی

 

گاه ته دلت حتی می ترسی كه قطعه گم شده ات را پیدا كنی

كه مبادا دوباره گمش كنی

همیشه آن كس كه بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می برد

و همین ضعف است كه احساس بی ثباتی به آدم می بخشد

زیرا آدم تمامیت خود را منوط به چیزی می كند كه ثباتی ندارد

ما همواره خود را قطعه هایی گم شده حس می كنیم.

 

ما همواره در انتظار نشسته ایم؛

در انتظار كسی كه از راه برسد و ما را با خود ببرد، كه بیاید و ما را كامل كند

بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس می كنیم

برخی از ما شاید برای همیشه در انتظار (او) بمانیم و بنشینیم و بپوسیم

برخی از ما، دیروز، امروز و هر روز قطعه هایی گمشده بوده ایم

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند

گاهی نیز آدم هایی را می یابیم كه با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند

برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم كه دوستمان نمی دارند

همان گونه كه آدم هایی نیز یافت می شوند كه دوستمان دارند،

اما ما دوستشان نداریم

به آنانی كه دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم

اما آنانی را كه دوست می داریم همواره گم می كنیم

و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم

برخی رابطه ها ظریفند، به طوری كه به كوچكترین نسیمی می شكنند

و برخی رابطه ها چنان زمختند كه روح ما را زخمی می كنند

برخی بیش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و

روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است

كه تمام روح ما نیز كفاف پر كردن یك حفره خالی درون آنان را ندارد

 

برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای،

هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُركنیم

برخی هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر

بیش از اندازه به ما خیره می شوند

بعضی وقت ها هم بعضی ها توی زندگی تو راه می یابند

اما هیچ گاه تو را نمی فهمند

مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی

دستت را سوزانده است

 

گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم

گاه برای یافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم

و همه چیز را به كف می آوریم و اما (او) را از كف می دهیم

 

گاهی اویی را كه دوست می داری احتیاجی به تو ندارد

زیرا تو او را كامل نمی كنی

تو قطعه گمشده او نیستی

تو قدرت تملك او را نداری

گاه نیز چنین كسی تو را رها می كند

و گاهی نیز چنین كسی به تو می آموزد كه خود نیز كامل باشی

بی نیاز از قطعه های گمشده

او شاید به تو بیاموزد كه خود به تنهایی سفر را آغاز كنی

راه بیفتی، حركت كنی

او به تو می آموزد و تو را ترك می كند

اما پیش از خداحافظی می گوید: شاید روزی به هم برسیم

می گوید و می رود

 

و آغاز راه برایت دشوار است

این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناك است

وداع با دوران كودكی دردناك است، ‌كامل شدن دردناك است، اما گریزی نیست

و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی

و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود

اما آبدیده می شوی و می آموزی كه از جاده های ناشناس نهراسی

از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی

و تنها

بروی و بروی و بروی

 

آنقدر زمین خورده ام که بدانم

برای برخاستن

نه دستی از برون

که همتی از درون

لازم است


حالا اما

نمی خواهم برخیزم

می خواهم اندکی بیاسایم

فردا

برمی خیزم

وقتی که فهمیده باشم چرا

زمین خورده ام

 

ببخشید اما فراموش نکنید

 

 

ببخشید، ولی لازم نیست فراموش کنید .

وقتی از کسی رنجیدید، کسی شما را ناراحت کرده و یا تا حد جنون عصبانی کرده، و از این اتفاق مدت زیادی گذشته، دیگر مهم نیست آن فرد لیاقت بخشیده شدن را دارد یا نه.

بخشیدن یک تصمیم است که شما برای خودتان می‌گیرید. برای آرامش و سلامتی خودتان. مثل هر تصمیم درست دیگری که می‌گیرید، می‌توانید تصمیم بگیرید، ببخشید. شاید اینجا تنها جایی باشد که هیچ اشکالی ندارد خودخواه باشید.

کینه داشتن، انرژی روحی زیادی از شما می‌گیرد و احساس بدی به شما می‌دهد.

چند نکته مهم وجود دارد که در مورد فراموش کردن کینه و نارحتی‌های گذشته ممکن است برای بخشیدن به شما کمک کند:

· وقتی از بخشیدن حرف می‌زنیم، منظورمان اصلا این نیست که آن ناراحتی و آزردگی را فراموش کرده‌ایم.

· بخشیدن اصلا معنی‌اش این نیست که قبول کرده‌ایم آن فرد یا شرایط درست و خوب بوده است.

· اصلا مجبور نیستید به کسی بگویید آن آدم را بخشیده‌اید.

· این یک تصمیم شخصی است که می‌توانید پیش خودتان نگه دارید. شما این تصمیم را برای خودتان و آسایش خیال و فکر خودتان گرفته‌اید.

· بخشیدن معنی‌اش این نیست که حالا دیگر از فردا ما باز هم مثل سابق به آن فرد اعتماد می‌کنیم.

· بخشیدن و اعتماد کردن دو بحث جدا هستند. ممکن است مدت‌ها بعد از بخشیدن هم شما نتوانید به آن فرد اعتماد کنید. اصلا منطقی هم نیست شما به کسی که به شما لطمه زده مجددا اعتماد کنید.

· بخشیدن اصلا معنی‌اش این نیست که شما به آن آدمی که شما را رنجانده علاقه‌مند شده‌اید یا حتی اصلا می‌‌خواهید دوباره با او ارتباط داشته باشید. نداشتن کینه نسبت به کسی، معنی‌اش عشق و محبت به آن آدم نیست. این خیلی طبیعی است که به خودتان بگویید، «باشه حالا میبخشمش ولی اصلا دیگه نمی‌خوام باهاش رابطه داشته باشم.»

· اگر می‌گوییم تصمیم بگیرید ببخشید، منظور این نیست که یکدفعه کلا ببخشید و تمام شود. می‌تواند مرحله به مرحله باشد و در طول زمان. همین که شروع کنید به بخشیدن، معنی‌اش این است که شروع کرده‌اید آن حس عصبانیت و کینه و نارضایتی را از خودتان دور کنید. ممکن است مدت‌ها طول بکشد و اصلا هم آسان نباشد ولی تصمیمی است که شما به خاطر خودتان می‌گیرید.

 

نامه چارلز چاپلین به دخترش

 

نامه چارلز چاپلین به دخترش:

دخترم جرالدين, از تو دورم , ولی يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود.تو کجايی؟ در پاريس, روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟ اين را ميدانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهی, آهنگ قدمهايت را ميشنوم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشکوه, نقش آن دختر زيبای حاکمی است که اسير خان تاتار شده است.



جرالدين, در نقش ستاره باش و بدرخش, اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی آور گلهايی که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياری داد بنشين و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم به روی زمين بيا و زندگی مردم را تماشا کن; زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهايشان از بينوايی می لرزد و هنرنمايی می کنند. من خود يکی از ايشان بوده ام. جرالدين دخترم, تو مرا درست نمی شناسی در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنيدنی است.



داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گيرد, داستان من است. من طعم گرسنگی را چشيده ام. من درد نابسامانی را کشيده ام. و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند حرفی نبايد زد. به دنبال نام تو نام من است :"چاپلين"



جرالدين دخترم, دنيايی که تو در آن زندگی می کنی, دنيای هنرپيشگی و موسيقی است. نيمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر شانزه ليزه بيرون می آيی, آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن. حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل ميرساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريد لباس بچه نداشت, مبلغی پنهانی در جيبش بگذار. به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای ديگر بايد صورت حساب ان را بفرستی.



دخترم جرالدين گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بيوه, کودکان يتيم را بشناس و دست کم روزی يک بار بگو: من هم از آنان هستم. تو واقعا يکی از آنان هستی و نه بيشتر. هنر قبل از اينکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را ميشکند. وقتی به مرحله ای رسيدی که خود را برتر تماشاگران خويش بدانی, همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازيگران همانند خويش را خواهی ديد که از قرن ها پش زيبا تر از تو, چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنرنمايی ميکنند. اما در آنجا از نور خيره کننده تئاتر شانزه ليزه خبری نيست.

 


دخترم جرالدين, چکی سفيد امضا برايت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهدبگيری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو: سومين فرانک از آن من نيست. اين مال يک مرد فقير و گمنام است که امشب به يک فرانک احتياج دارد. جست و جو لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نيروی فريب و افسون پول, اين فرزند بی جان شيطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سيرک زيسته و هميشه و هر لحظه برای بند بازان روی ريسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روی زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان ريسمان نا استوار سقوط می کنند.

 


دخترم جرالدين, پدرت با تو حرف می زند. شايد شبی درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب بدهد و آن شب است که این الماس, آن ريسمان نا استوار زير پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زيبای يک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفريبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود. هميشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از اين رو دل به زر و زيور نبند. بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی, با او يک دل باش و به راستی او را دوست بدار. معنی اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در اين خصوص برای تو نامه ای بنويسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعريف "عشق" که معنی آن "يکدلی" است شايسته تر از من است. دخترم هيچ کس و هيچ چيز ديگر در اين جهان نمی توان يافت که شايسته آن باشد. دختری ناخن پای خود را برای آن عريان می کند. برهنگی بيماری عصر ما است.


به گمان من تن عریان تو, برای کسی باشد که روحش را برای تو عريان کرده است.

حرف بسيار برای تو دارم, ولی به وقت ديگر می گذارم. و با اين آخرين پيام نامه را پايان می بخشم:

انسان باش, پاک دل و يکدل; زيرا گرسنه بودن, صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار بهتر از پست و بی عاطفه بودن است.

 

سرآغاز

 

 

پائلو کوئیلو:

 

... بیگانه نیستم، چرا که دعا نکرده ام سلامت به خانه برگردم، وقتم را به تصور کردن خانه ام، میز تحریرم، و قسمت خودم در تخت نگذرانده ام، بیگانه نیستم، چرا که ما همگی مسافریم، همه سئوالات مشابهی داریم، همان خستگی، همان ترس، همان خودخواهی و همان بخشندگی. بیگانه نیستم چراکه وقتی خواستم، دریافت کردم، وقتی در زدم، در به رویم گشوده شد، وقتی نگاه کردم، یافتم ...


پنجشنبه ۶ ارديبهشت
۱۳۹۷

10. شعبان 1439


26. آوریل 2018